به نام حضرت آدم ...........
همون طور که همتون از سال ها پیش تا به حال بار ها شنیدین ، تا حدی که ممکنه براتون از یه قصه ی لذت بخش به یک سوهان روح تبدیل شده باشه ، یه صبح بهاری زیبا مادر شنل قرمزی یه سبد پراز کلوچه ی مربایی تازه و خوراکیای خوش مزه داد ، که ببره برای مادر بزرگ که اون ور جنگل بزرگ زندگی می کرد.
هوا ، بهاری و دلنشین بود و درختا و بوته های سر راه از بارون ملایم دیشب نم ناک بودن. خناکای دلچسبی در هوا پیچیده بود و پرنده های کوچولوی خوش صدا به هر طرف می پریدن و آواز می خوندن. شنل قرمزی هم شاد و بازیگوش در کنار خرگوشا و سنجابا می رفت سمت خونه ی مادر بزرگ که تمام زمستون از دیدنش محروم بود و خیلی دلش واسش تنگ شده بود.
همین جور که شنل قرمزی کوچولوی خوش بر و روی ما می رفت ، ناگهان متوجه شد که حیوونای کوچولوی با مزه ای که داشتن باهاش بازی می کردن و میومدن از اطرافش فرار کردن و از گوشه و کنار هم صداش می زنن که فرار کن.
تا شنل قرمزی به خودش جنبید که چی شده و چی نشده ، دید که گرگ گنده وبدجنس قصه ها با اون دندونای تیز و چشمای ور قلمبیده جلوش وایساده.
گرگ گنده ی بد جنس قهوه ای ، در حالی که آب از لب و لوچه اش آویزون بود و برق
شادی تو چشمای زشتش می درخشید ، صدای خش دارشو انداخت تو گلو و گفت : شنل قرمزی کجا می ری ؟ خونه ی مادر بزرگ؟
شنل قرمزی کوچولوی خوش برو روی ما لبخند ملیحی رو چشماش نشوند و گفت : نه. گرگه که فکر می کرد قصه رو اشتباهی اومده گفت : نه ؟ پس وسط این جنگل انبوه با یه سبد پر از خوراکیای خوش مزه چی کار می کنی؟!
شنل قرمزی نگاه معصومانه ای به گرگ کرد و در حالی که کمی خجالت زده نشون می داد زمزمه کرد : داشتم میومدم دیدن تو.
گرگ کمی عقب رفت و لب و لوچه اش رو جمع کرد و پرسید : با من چی کار داری؟!
شنل قرمزی که حالا میون تخته سنگی وسط گلای بهاری نشسته بود و داشت ساقه ی آفتابگردون رو نوازش می کرد ، پشت چشمی نازک کرد و گفت : تمامشب های طولانی زمستون ، وقتی به درخشش چشمات فکر می کردم قلبم گرم می شد. وقتی صدای گرفته و دل نشینت رو مرور می کردم ، دلم می خواست کنارم باشی و واسم حرف بزنی ، و قتی که به پنجه های قدرتمندت فکر می کردم احساس غرور امنیت بهم دست می داد.
بعد نگاهی به گرگ که مثل چوب خشک کنار درخت تناوری زل زده بود به اون انداخت ، کمی لب هاش رو مزه مزه کرد و گفت : تو دلت واسم تنگ نشده بود بی وفا؟!..............
دیگه هوا داشت تاریک می شد که شنل قرمزی قصه ی ما به خونه ی مادر بزرگ رسید. مادر بزرگ که تازه از ورزش عصر گاهی برگشته بود و داشت واسه خوش شیر موز درست می کرد ، نوه ی کوچولوش رو در آغوش کشید که : دلم واست تنگ شده بود ، چرا این قدر دیر کردی ، حسابی دلواپست شده بوده بودم.........
کمی بعد ، نوه و مادر بزرگ کنار شومینه لم داده بودن و در حالی که قهوه و کلوچه ی مربایی می خوردن ، شنل قرمزی هدایای مادر بزرگ رو که شامل ، ................... و یه پالتو پوست گرگ بود بهش تقدیم کرد.
حالا اگه شما یه شنل قرمزی هستین که هیچ اما اگه یه گرگ بد جنسین ، یا ناهارتون رو بی فوت وقت بخورین و یا دست کم یه پالتو پوست اضافه همراتون باشه . هرچند که بازم پوست خود شما ، یه چیز دیگه اس..............
همین .........
+ نوشته شده توسط هاپال در دوشنبه 5 آذر1386 و ساعت
8:57 PM |