تبليغاتX
دلخوشی های یه بچه اسب آبی کوچولو
 

به نام حضرت آدم.....

 

با لبخندی غمگین که از صدتا بغض بدتر بود ، کاغذ کوچولویی رو تو دستش

بازی می داد و مثلا انگار می خوند.

بهش گفتم : می دونی تو از آخرین بازمانده های نسل غولا ئی ؟! هرچندکه با

اون صورت خوش تراش و فیگورای خاطره انگیزت اصلا شبیه غول نیستی.

یه جوری که شنیدم و نشنیدم  آروم  از ته حنجره گفت  : این نامه ی فریدون

مشیریه به مناسبت درگذشت شاملو.توش نوشته: یک روز شاید از اندیشه ی

 مرگ و تنهایی آن اندوهگین می شدم. اما حالا آرام و شادم چون دوستان آن

 سو بیشترند. من هم این ور تنها ترم تا اون ور.

انگار که  شربت سرفه ی تلخی رو  سرکشیده باشم گفتم  :  می خواستم ازت

تشکر کنم بابت بیلیارد باز، گربه روی شیروانی داغ وهمه لحظات جاودانه ای

که برامون آفریدی.

بعد آروم چراغ رو خاموش کردم و از اتاق خارج شدم ، تا بیش از این خلوتش

رو  بهم نزنم.

                                                                            همین ......

 

 

+ نوشته شده توسط هاپال در چهارشنبه 10 مهر1387 و ساعت 9:43 PM |
 

به نام حضرت آدم .......

 

من یک مجرم کم رنگم ، لطفا با صدای آهسته اعدامم کنید.

گاهی خوش اقبال بوده ام. اسمم را در سایت ها و روزنامه ها و خبر ها خوانده اند.

مایه ی فخر بوده ام. جایزه ها و تندیس ها و مجالس و مراسم و سخنرانی.

سیگارم را یه وری کشیده ام و دست هایم را روشنفکرانه تکان داده ام. اما حالا .....

یک مجرم کم رنگم ، لطفا با صدای آهسته اعدامم کنید.

گاهی خوش اقبال بوده ام. از یک لیوان چای و چند قطره باران ، یک نمایشنامه زائیده ام.

 جناب و مستطاب و هنرمند ارجمند و امید آینده خطاب شده ام.

خیلی ها پشت چشم نازک کرده اند و چند تار مو آویزان کرده اند و تماس گرفته اند و

چند بوسه ی انتلکتوئل پنهانی.

هرچند که همیشه قهوه ام را با شکر خورده ام ولی کافی شاپ و گاهی چند شمع

رنگی کوچک و، غصه های کافکایی خورده ام و جمله های بکتی گفته ام اما حالا اندوهم ،

نه کافکایی است و نه کافی شاپی. چون فقط یکی دوتا بد بیاری کوچک کافی است

که چند تای دیگرو........ دور افتاده و فراموش شوی ، به جای هنرمند ارجمند ،

دروغگو و به درد نخور یا دست کم از تماست خوشحال شدم ، شب به خیر خطاب شوی.

 از فرشته ی رحمت به گناه کار بالفطره بدل شوی چرا که ......

من یک مجرم کم رنگم ، لطفا با صدای آهسته اعدامم کنید.

                                                                   

                                                                                                     همین .......

 

 

+ نوشته شده توسط هاپال در سه شنبه 26 شهریور1387 و ساعت 6:49 PM |
 

به نام حضرت آدم .......

 

هميشه گمان می کردم دريانوردان ، انسانهايی هستندکه آزادو رها اقيانوس هارا

طی می کنند و از قيدو بند فکرکردن به مردمی که روی خاک راه می روند ، آزادند.

بعدهابود که دانستم ، هردريانوردی اقيانوس راطی می کند و ازطوفان های سهمگين

 جان سالم به درمی برد ، تنها به اين اميدکه زمين را دور بزند و بعد از مدتهادربندرکوچکی

 قدم به زمين بگذارد که زنی باچشمهای منتظرو دستهای دلتنگ ، دربارانداز زيرآفتاب 

يا باران ، چه فرقی می کند ، زيرهرآنچه ازآسمان می بارد حتا سنگد، قدم های

 نم گرفته ای رامی جويد....... 

افسوس که درهيچ باراندازی ، کسی جز آن کس که ميل به دريدن دارد ،

درانتظارماهی ها نيست.......

 

                                                                                      همین ......

 

 

+ نوشته شده توسط هاپال در شنبه 26 مرداد1387 و ساعت 5:25 PM |
 

به نام حضرت آدم

اين اواخر خيلي چاق شده بود.به زحمت حركت مي كردو بايد،هر ده متر به ده متر مي ايستاد تا نفس تازه كنه.بار ها ديده بودم كه ساعت ها تو تراس مي نشست و به افق خيره مي شد.اول گمون مي كردم كه طلوع يا غروب خورشيد رو تماشا مي كنه،اما بعد فهميدم كه نگاه ماتش با ابرا شكلك مي سازه و اين جوري سرگرم ميشه. ولي اون بهم گفت:كه هر دو تا فكرم چرند بوده چون، اون در انتظار مرگ بود....

گفتم سر كاريه؟ خودت هميشه مي گفتي، آدم تا زنده اس بايد زندگي كنه و خلق كنه و بيافرينه و .... كه با نگاه پر جذبه اش حرفمو قطع كرد و گفت:من هر كاري مي تونستم كردم.اميدوارم روزي هر كدوم از انسانها همين قدر به درد بخورن.

گفتم بابا ، آروم تر، يه كم تواضع.... كه نيشخندي زدو زير لب گفت:اين حرفا مال دروغ گوهاست.من بهترين بودم، پس دليلي نداره كه چيزي رو مخفي كنم.

پرسيدم:حالا چرا مرگ؟ آخرش كه چي؟! خب همين جا تو تراس نشستي ديگه !  كه يكي از شماره هاي روزنامه ي شرق رو جلوم باز كرد و اشاره كرد بخونم.
توش يه مقاله بود كه اسطوره شناس ايراني،جلال ستاري نوشته بود:قهرمان تا نميره تبديل به اسطوره نمي شه.
بعد پا شد از نرده هاي تراس عبور كرد و رفت به سمت افقي كه مدتها بهش خيره بود.

اين بود كه تصميم گرفتم نامه اي به جلال ستاري عزيز بنويسم و بهش خبر بدم : من كسي رو ملاقات كردم ،كه قبل از مرگش اسطوره شده بود....
                             

                                                                                                       همین ........

 

+ نوشته شده توسط هاپال در پنجشنبه 6 تیر1387 و ساعت 7:4 PM |
 

 به نام حضرت آدم .....

 

برای استفاده از مترو برنامه بنویس ، برای خشک شوئی ها

قیمت مصوب تائین کن ، برای ساعت کار سینما ها قانون بگذار،

 اما برای دوستی این کار را نکن.

دوستی در شبی نا منتظر از راه خواهد رسید تا دیده ی حیرتت را

 بگشاید . آهسته یا تند می آید ، بی خبر یا آواز خوان می آید و در

لحظه ای محتوم که دو روح با هم هم نشین می شوند پس ؛ برای

استفاده از مترو برنامه بنویس ، برای خشک شوئی ها قیمت

مصوب تائین کن ، برای ساعت کار سینما ها قانون بگذار،

 اما برای دوستی این کار را نکن.

زمان بسیار لازم است تا شریک تجاریت را محک بزنی ، زمان

 بسیار لازم است تا به کارمندت اعتماد کنی اما دوستی ، بوسه ای

 بی محاباست از سر حادثه ای که تلخ خواهد شد یا شیرین کامیت

 را مقیاسی نخواهد بود. بنا بر این ؛ برای استفاده از مترو برنامه

 بنویس ، برای خشک شوئی ها قیمت مصوب تائین کن ، برای

 ساعت کار سینما ها قانون بگذار، اما برای دوستی این کار را نکن.

چرا که هر هم دلی تازه ، پیوند دو لبخند است با انحنای مخصوص

 به خود که شبیه هیچ لبخند دیگری نیست.

                                                               همین ........

 

+ نوشته شده توسط هاپال در دوشنبه 9 اردیبهشت1387 و ساعت 8:10 AM |
 

 به نام حضرت آدم .......

 

 

اگر روی تخت بیمارستان باشی ، دیگر جایی برای عشق بازی نمی ماند چرا که به زور دارو و قرص و

 

سرم  فشارت می دهند تا برای ساعت منحوس ملاقات قدرت لبخند زدن داشته باشی.

 

از تخت جراحی سخن نمی گویم که دل و روده و امحاء و امشاحت در حال باده خوردن هستند.

 

تخت سرباز خانه جایی است برای چند ساعت خواب کوفتی بین دو نوبت پست ، با لباس های دم کرده و پوتین

 

ورم کرده و همان قدر برای عشق بازی مناسب است که تخت مرده شور خانه !

 

تخت سلول زندان به جای عشق حسی از غم غربت و اسارتی محتوم در خود دارد ، چنان که تخت روسپی

 

خانه ، اسارتی است با قیمت مقطوع.

 

در بهترین حالت ، تخت همسران جوان تصوری باطل از عشق در خود دارد در حالی که اگر خوب بنگریم ،

 

آن جا تنها ، موجودی هستی برای هم آمیزی و وظیفه. در اصل آن جا کارخانه ی تولید مثل است.

 

اما وقتی که بی هیچ قرار قبلی ، بی هیچ قیمت مقطوع یا احساس وظیفه ، در حالی که لب های معشوقه ات

 

را به دندان می گزی و بی هوا ، با دست وسائل روی میز تحریرت را پائین می ریزی ، عشق شکل می گیرد.

 

بی تکلف ، بی اجبار و بدون حضور هیچ حس دیگری جز لذت جاویدان عشق بازی.

 

عشق بازی روی میز تحریر ..........

                                                                        همین .......

 

+ نوشته شده توسط هاپال در سه شنبه 3 اردیبهشت1387 و ساعت 6:3 AM |

 

به نام حضرت آدم....

 دلم برايت تنگ شده وباهيچ چاه بازکنی بازنمی شود،به گمانم بايد

يک سايزبزرگترمی گرفتم.جای موهايت برشانه هايم زخم شده وهنوز

نسيم،بوی تورا باخود مياورد.به گمانم بايدبرای توالتتان يک هواکش بخری......

يادت بخير.....

وقتی دستم رادورکمرت حلقه می کردم،ماننديک گاو پروار بودی ولبهای

 سرخت خاطرم راترک نمی کنند.هنوزهم هر روز پياز می خوری؟!....

گاهی آن روسری ليموييت را بو می کنم تايادت برايم تازه شود،حتماگاهی

حمام برو........و اولين جمله ای که گفتی ومن عاشقت شدم،برسردرقلبم

نقش بسته است:

(هی......توالت زنونه کجاست؟!......)

 

+ نوشته شده توسط هاپال در دوشنبه 5 فروردین1387 و ساعت 10:10 AM |

 

 

به نام حضرت آدم......

 

 

 

با عجله ، پیاده روی یخ زده ی خیابون پیساسونا رو طی می کردم تا قبل از این که سرما بخورم خودمو به خونه برسونم.

 

خیابون عریض و وسیع پیساسونا غروب خلوتی رو می گذروند و ته مونده ی مردم حومه ی شهرم می خواستن خودشونو زودتر از شر سرما نجات بدن. وقتی جلوی آنتیک فروشی

 

پارمیدا تمپل رسیدم ، حس کردم چه طوره یه جا شمعی برنزی بخرم تا یه شمع بزرگ و قرمز توش بزارمو وقتی رادیو داره آهنگای درخواستی پخش می کنه بهش خیره بشمو فنجون قهومو مزه مزه کنم.

 

چی کار کنم ! عاشق فضاهای رمانتیکم. بالاخره هرکسی یه نقصی داره. مثلا اگه فقط بخوام یه نگاهی به دوستای خودم بندازم ، روبینو می بینم که همیشه آدامسی به اندازه ی یه لنگه

 

کفش تو دهنشه . مونی عادت داره هر چند دقیقه یه بار تو فنجون چاییش تف کنه یا دینی که عاشق شلوارکو دامن کوتاهه ولی ناراحتی پوستی داره و پاهاش همیشه ترک ترکه.

 

به هرحال وقتی رسیدم خونه ، به جای جاشمعی برنزی ، پارمیدا تمپل بد جنس یه چراغ شرقی قدیمی بهم قالب کرده بود که شبیه چراغ جادوهای تو کارتونا بود. اونو گذاشتم رو

 

طاقچه ی بالای شومینه و مشغول ور رفتن با رادیو شدم. مدت زیادی گذشت ، نمی دونم چقدر ولی گمون می کنم که از نیمه شب گذشته بود.

 

بی حوصله رادیو رو خاموش کردم و رفتم کنار پنجره که ناگهان از پشت سرم صداهای عجیبی شنیدم. با ترس و تعجب سرمو برگردوندم ، که دیدم غول چراغ از چراغ بیرون اومده.

 

به این صراحت می گم غول چراغ  چون انگار می شناختمش. درست همون جوری بود که تو کارتونا دیده بودم. کمی خودمو جمع و جور کردم و گفتم : خجالت نمی کشی سر زده وارد

اتاق یه دختر خانم جوون می شی؟ من که هنوز چراغو مالش ندادم !

 

غول که کمی شرمنده شده بود گفت : می دونم ، ولی خیلی طولش دادی . دیگه کم کم داشت حوصله ام سر می رفت.من آماده ام که یک آرزوی تو رو بر آورده کنم بانوی من..... و

 

تعظیم بلند بالائی کرد. من ، آروم روی صندلیم نشستم و به آتیش شومینه خیره شدم . مدتی به سکوت گذشت. بعد همین جور که به شعله های نارنجی و سبز و آبی خیره بودم به آرومی

 

گفتم : من .... من مجبورم که 63 روز دیگه ، یعنی تا آب شدن برفا و اومدن بهار این جا بمونم ، تا جاده ی شمالی باز شه و بتونم به شهر شلوغ برگردم. راستش این جا خیلی احساس دلتنگی و تنهایی می کنم. می تونی کاری واسه ی دلتنگیم بکنی ؟ !

 

از اون شب به بعد ، غول چراغ هر شب میومد و تا دم دمای صبح سرگرمم می کرد. خاطره تعریف می کرد ، دردو دل می کرد ، واسم قصه می گفت ،گاهیم شعبده بازی می کرد و خلاصه حسابی زندگی ماتم زده و دلتنگمو شادو سر زنده کرده بود.

 

تمام روز رو می خوابیدم یا الکی خودمو مشغول می کردم تا شب شه و غول از راه برسه. گاهی که چند دقیقه ای دیر می کرد نگرانش می شدم. احساس می کردم یه چیزی تو زندگیم کم دارم. اون فوق العاده بود. همیشه یه چیز تازه ای تو چنته داشت و منم تنها دل خوشیم اون بود.

 

تا این که شب شست و سوم از راه رسید.

 

اون شب ، غول مثل هر شب نبود. کمی گرفته به نظر می رسید اما بالاخره اون شبم صبح شد ، مث همهی شبای دیگه.

 

من بلند شدم و چمدونامو برداشتم. برقی تو چشمای غول درخشید. گفتم ، گفتم : من دیگه باید برم. تا چند دقیقه ی دیگه اولین اتوبوس به سمت شهر شلوغ حرکت می کنه ، نمی خوام جا بمونم. بهتره خداحافظیمون ساده باشه ..... فراموشت نمی کنم.

 

غول کمی دل دل کرد و گفت : پیندورا.

میون چهارچوب در برگشتم و بهش نگاه کردم. به سختی دهن باز کرد و گفت : می تونی یه

آرزوی منو بر آورده کنی ؟!

 

گفتم : خب اگه بتونم حتما ، چراکه نه !

 

سرشو انداخت پائینو نجوا کنان گفت : می شه پیشم بمونی؟

 

کمی بهش خیره شدم و بعد در حالی که نیمچه لبخندی رو لبم بود گفتم : آدما به اندازه ی غول ها مهربون نیستن عزیزم ، اینو نمی دونستی ؟ امید وارم بازم ببینمت و در رو پشت سرم بستم.

 

                                                                                              همین .......                                                       

 

+ نوشته شده توسط هاپال در دوشنبه 22 بهمن1386 و ساعت 3:19 AM |
 

 

 

به نام حضرت آدم ...........

 

 

همون طور که همتون از سال ها پیش تا به حال بار ها شنیدین ، تا حدی که ممکنه براتون از یه قصه ی لذت بخش به یک سوهان روح تبدیل شده باشه ، یه صبح بهاری زیبا مادر شنل قرمزی یه سبد پراز کلوچه ی مربایی تازه و خوراکیای خوش مزه داد ، که ببره برای مادر بزرگ که اون ور جنگل بزرگ زندگی می کرد.

 

هوا ، بهاری و دلنشین بود و درختا و بوته های سر راه از بارون ملایم دیشب نم ناک بودن. خناکای دلچسبی در هوا پیچیده بود و پرنده های کوچولوی خوش صدا به هر طرف می پریدن و آواز می خوندن. شنل قرمزی هم شاد و بازیگوش در کنار خرگوشا و سنجابا می رفت سمت خونه ی مادر بزرگ که تمام زمستون از دیدنش محروم بود و خیلی دلش واسش تنگ شده بود.

 

همین جور که شنل قرمزی کوچولوی خوش بر و روی ما می رفت ، ناگهان متوجه شد که حیوونای کوچولوی با مزه ای که داشتن باهاش بازی می کردن و میومدن از اطرافش فرار کردن و از گوشه و کنار هم صداش می زنن که فرار کن.

تا شنل قرمزی به خودش جنبید که چی شده و چی نشده ، دید که گرگ گنده وبدجنس قصه ها با اون دندونای تیز و چشمای ور قلمبیده جلوش وایساده.

گرگ گنده ی بد جنس قهوه ای ، در حالی که آب از لب و لوچه اش آویزون بود و برق

شادی تو چشمای زشتش می درخشید ، صدای خش دارشو انداخت تو گلو و گفت : شنل قرمزی کجا می ری ؟ خونه ی مادر بزرگ؟

 

شنل قرمزی کوچولوی خوش برو روی ما لبخند ملیحی رو چشماش نشوند و گفت : نه. گرگه که فکر می کرد قصه رو اشتباهی اومده گفت : نه ؟ پس وسط این جنگل انبوه با یه سبد پر از خوراکیای خوش مزه چی کار می کنی؟!

شنل قرمزی نگاه معصومانه ای به گرگ کرد و در حالی که کمی خجالت زده نشون می داد زمزمه کرد : داشتم میومدم دیدن تو.

 

گرگ کمی عقب رفت و لب و لوچه اش رو جمع کرد و پرسید : با من چی کار داری؟!

شنل قرمزی که حالا میون تخته سنگی وسط گلای بهاری نشسته بود و داشت ساقه ی آفتابگردون رو نوازش می کرد ، پشت چشمی نازک کرد و گفت : تمامشب های طولانی زمستون ، وقتی به درخشش چشمات فکر می کردم قلبم گرم می شد. وقتی صدای گرفته و دل نشینت رو مرور می کردم ، دلم می خواست کنارم باشی و واسم حرف بزنی ، و قتی که به پنجه های قدرتمندت فکر می کردم احساس غرور امنیت بهم دست می داد.

بعد نگاهی به گرگ که مثل چوب خشک کنار درخت تناوری زل زده بود به اون انداخت ، کمی لب هاش رو مزه مزه کرد و گفت : تو دلت واسم تنگ نشده بود بی وفا؟!..............

 

دیگه هوا داشت تاریک می شد که شنل قرمزی قصه ی ما به خونه ی مادر بزرگ رسید. مادر بزرگ که تازه از ورزش عصر گاهی برگشته بود و داشت واسه خوش شیر موز درست می کرد ، نوه ی کوچولوش رو در آغوش کشید که : دلم واست تنگ شده بود ، چرا این قدر دیر کردی ، حسابی دلواپست شده بوده بودم.........

 

کمی بعد ، نوه و مادر بزرگ کنار شومینه لم داده بودن و در حالی که قهوه و کلوچه ی مربایی می خوردن ، شنل قرمزی هدایای مادر بزرگ رو که شامل ، ................... و یه پالتو پوست گرگ بود بهش تقدیم کرد.

 

حالا اگه شما یه شنل قرمزی هستین که هیچ اما اگه یه گرگ بد جنسین ، یا ناهارتون رو بی فوت وقت بخورین و یا دست کم یه پالتو پوست اضافه همراتون باشه . هرچند که بازم پوست خود شما ، یه چیز دیگه اس..............

                                                                     

                                                                                  همین .........

 

+ نوشته شده توسط هاپال در دوشنبه 5 آذر1386 و ساعت 8:57 PM |

 

به نام حضرت آدم..........

 

اگر سراغ دارید ، یک دیوار می خواهم و اگر هم سراغ ندارید ،

 راهتان را بکشید و بروید که مثلا ، گوش دیگرمان دروازه بود.

 

یک دیوار که وقتی از آدم ها خسته ای ، بتوانی به آن تکیه کنی

 و دمی بیاسایی و بر سرت آوار نشود.

 

یک دیوار که وقتی از آدم ها خشمگینی ، بتوانی بر سینه ی پر توانش

 مشت بکوبی و خم به ابرو نیاورد.

 

یک دیوار که وقتی از آدم ها اندوهگینی ، بتوانی پشتش پنهان شوی

 و کمی در خلوت خود اشک بریزی و رازت فاش نشود.

یک دیوار که گوش نداشته باشد و پشتش موشی نباشد.

 

یک دیوارکه فقط یک دیوار باشد. نه به ظاهر که حقیقتا دیوار باشد.

 تکیه گاه باشد ، سنگ صبور باشد ، راز دار باشد ، دوستدار باشد ،

 بی ادعا باشد ، بی فریب باشد ، دیوار باشد.

 

اگر سراغ دارید ، یک دیوار می خواهم و اگر هم سراغ ندارید،

راهتان را بکشید و بروید که مثلا ، گوش دیگرمان دروازه بود.

                                                      

                                                             همین..........

+ نوشته شده توسط هاپال در یکشنبه 20 آبان1386 و ساعت 10:40 PM |


Powered By
BLOGFA.COM